آرزو

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری

روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد!

چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما

اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این

چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار

سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

 

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

/ 1 نظر / 16 بازدید
همدردی1361

اگر شما خواستار آرامش خيال هستيد نگراني را كوچك و حقير بشماريد.((ديل كارنگي)) سلام دوست خوبم وبلاگ همدردی باز با یه مطلب جدید در خدمتتون هست خوشحال میشم نظر شما را در رابطه با آن بدانم